تبليغاتX
سایه های سپید
وب نوشته هایی برای زندگی گذشته، حال و آینده

هر شب همین موقع تلخ ترین لحظات را می گذرانم. همه جا را سکوت فراگرفته و تنها تصویر توست در ذهنم که به من لبخند می زنی و با نگاه شیرینت برمی گردی که بری.

مرا اینطور رها نکن.

چه روزهای پر رنج و دردی که از سر می گذرانم. چیزی برایم نمانده. خسته ام. خرد و شکسته. شبیه بطری خالی در دریا که از جنگ بزرگی بازمانده تنها و رها روی امواج سرد و سهمگین سوارم. درون تهی ام نمی گذارد غرق شوم. عصر نوح در دنیای من دوباره تکرار شده. بی هیچ کشتی، بی هیچ ساحلی، بی هیچ پیامبر و رسالتی.

هر روز دلم بیشتر شراب می خواهد. شراب فراموشی. می خواهم مست شوم. فریاد بکشم. اشک بریزم. بخندم و فراموش کنم چه بر سرمان آمد.

زندگی من شبیه تآتر پایان یافته ای ست که حضار از فرط شوق در کشیدن سوت وکف اغراق می کنند. همه چیز پایان یافته. پرده ها افتاده. ما تمام شده ایم. صحنه خالیست.

می دانی عزیزدلم زمان برای همه یکسان نمی گذرد و من بسیار زندگی کرده ام. هر داستانی پایانی لازم دارد. من همین جا پایان این فصل را میخواهم، آغازی دیگر. ولی نه آنقدر حماقت ذهنم را فلج کرده که خودم تمامش کنم و نه اکسیر فراموشی یافته ام که بر همه چیز بپاشم.

می بینی پاره تنم؟ باز هم کارمان به خداوند افتاده. او مرا زجر خواهد داد. می دانم سالها عمر خواهم کرد با آرزوی مرگ، با شوق دیدار تو. او مرا زجر خواهد داد.

دیدی یلدای ما آخر نداشت؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:9  توسط فرهاد فراهانی  | 

توی اتاق نشسته ام. دلم پیش توست. مرا به زور اینجا آورده اند. می خواهند خنده درمانی ام کنند. می خواهند تنها نباشم. تلوزیون روشن است. آواز می خوانند. می رقصند. همه چیز یک معنا را می دهد. هیاهو، همه شلوغی، همه چیز یک رنگ خاکستری دارد. همه صداها برایم گنگ و نامفهوم و یکسان است. همه اشکال. گوشهایم را تیز می کنم. بین خاکستری مات اتاق صدایی می شنوم. صدای پیانوست. بلند می شوم. هیچکس متوجه نمی شود. هیچ کس مرا نمی بیند. در را باز می کنم. انتهای راهرو ایستاده ای. انتهای راهرو تویی با آن موهای قشنگ و بسته شده ات، با آن لبخند محسور کننده ات. می آیم جلو. می آیی جلوتر. در آغوشم می گیرمت. در آغوش هم هستیم.. آخ ..

هنوز توی اتاق نشسته ام و اشک امانم نمی دهد. 

تمام نمی شود عزیزدلم. هیچ چیز تمام نمی شود. اینجا در من چیزی مرده. تنها چیزی که می دانم همین است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:57  توسط فرهاد فراهانی  | 

پيدايش کردم. او فوت شده. 

عزیزدلم، پاره تنم، عشقم، هستی من پیراهن آبی ام را آورده بودم که وقتی پیدایت کردم برایت بپوشم همان که همیشه دلم میخواست برایت بپوشمش. حالا پوشیدم. نمی دانی چقدر دلم لک زده برای خنده هایت. برای لبهایت، برای صدایت. نمی دانی چقدر دلتنگ و بیتاب تو هستم. زندگی من، حالا نوبت توست، منتظرم می مانی؟ منتظرم می مانی تا به تو بپیوندم. نمی دانم چند روز طول می کشد، چند وقت، ولی نمی دانی چطور بی صبرانه شروع کرده ام ساعتها را شمردن تا بمیرم. منتظرم بمان. 

دلم ترکید. خدا.

خدا اگر قیامتی بود من از میان جمع در برابرت می ایستم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:22  توسط فرهاد فراهانی  | 

هر جا می روم تا سراغی از تو بگیرم از من نسب و سبب می خواهند. ما را به هم نسبی نیست جز عشق مان. داستان های زیادی برایشان گفته ام. راست و دروغ. می شود دروغ گفت، اینجا از قواعد ما دور است. اینجا سرد و تاریک است. شبیه جامدات شده ام. خالی از احساس. چیزی به من صدمه ای نمی زند.
باران می بارد، آفتاب است، شب است، روز است. بدنبالت می گردم هر چه باشد. تمام نمی شود، شعله ای اینجا درون من هست که تمام نمی شود. خاموش نمی شود. خیال اینکه تو گوشه ای تنها مانده ای به آتشم می کشد. رها نمی شود، رها نمی کنم. رهایم نکن.
هر روز فهم من از پیرامونم سخت تر، درد من فزونتر. هر روز فاصله بین من و آنها بزرگتر می شود، رنج من بیشتر می شود. سخت تر می شود، برای من، برای آنها. برای من، برای آنها.
تهران بی تو زشت است. دنیا بی تو زشت است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 13:43  توسط فرهاد فراهانی  | 

دیشب دیگر تابم تمام شد، می آیم. با اینکه از من خواسته بودی کنارت نباشم تا شاهد داغون شدنم نباشی. بیست و چند روز است که از تو بی خبرم. بیست و چند روز سخت، سخت. اولین بلیطی که می شد گرفت برای دو ساعت دیگر است می آیم تا پیدایت کنم. می آیم تا کنارت باشم.

چمدانم را بستم، چیزی به ساعت رفتن نمانده. برایم آرزوهای خوب کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 4:12  توسط فرهاد فراهانی  |